|
من از هیچ کس نترسم جز خدا (M*L*W)
|
تو را بس منتظر ماندم *اوتاندی لحظه لر مندن
بدان من دوستت دارم * اینان بو یاشلی گوز لردن سفر از تو گذر از تو * فقط یول گوزلمک مندن بدان با یک نگاه تو * او چاردی غصه لر مندن :۱۰۴۹: اهر شهر من یا رب ییری وارگلسم اگر جانه اهرده چونکی یانیرام آتش هجرانه اهرده دردی دلیمیبس کیمه ایلیم اظهار یوخدور یتشن دردیمه ویرانه اهرده بعضا قانیمی می ییرینه نوش ایدرم من اوز قلبیم اولوبدور منه میخانه اهرده آهو کیمی هرگوشه ده بیر نازلی گوزل وار بنزیر هرسی بیرمه تابانه اهرده ایسترسن اگر گوزیاشیمیز دونمیه قانه آی قاشی کمان چیخما خیابانه اهرده هرگز زود قضاوت نکن! مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند. زندگی باتو در آن آرزوی من است هرکس که جدا کند تورااز من شب طب کندو سحر بمیرد
قصه ی زندگـــــــــــــی
قصه منو غم تو اون حلقه كه تو دستتته ؛طناب اعدام منه ستاره غرق به خون ؛تو سفره شام منه تو اونجا غرق زندگي؛من اينجا غرق مردنم مثل يه ديونه دارم اشك ميريزم ؛جون ميكنم
ازخونه بيرون ميزنم؛طاقت موندن ندارم بايد بيام ببينمت ؛يه هديه اي برات دارم چقدر شلوغه كوچتون؛ببين چه شورو حاليه اما تو سفره عقدتون جاي يه چيزي خاليه مگه ميشه تو اين لباس نبينمت ؛روياي من فقط بزار نگات كنم؛چيزي نگو ؛ حرفي نزن
بي دعوت اومدم ؛ببخش مهمون ناخونده منم خواستم كنار تو باشم؛لحظه ي پرپر زدنم چيزي برام نمونده كه وصلم كنه به اين زمين غيره يه رگ كه بعد تو پاره ميشه ؛فقط همين
چشماتو روي من نبند؛نترس دارم تموم ميشم رو سفره ي عقدت ميخوام گلهاي قرمز بپاشم اين دم آخر بزار تا نگات كنم يه عالمه عزيزكم ببخش اگه چشم روشنيم برات كمه عشق واقعی چیست؟ یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ پسر گفت: دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم دختر گفت: تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟ پسر گفت:من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم دختر گفت:ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی پسر گفت:باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،صدات گرم و خواستنیه،همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد، متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت ، پسر نامه ای را كنارش گذاشت با این مضمون: عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره پسر ادامه داد: عشق دلیل میخواد؟نه!معلومه كه نه!! پس من هنوز هم عاشقتم
سخت ترین حرف ها
چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی چقدر سخته چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی |
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |