تبليغاتX
من از هیچ کس نترسم جز خدا

من از هیچ کس نترسم جز خدا
(M*L*W)


[ دوشنبه هجدهم بهمن 1389 ] [ 15:34 ] [ آخرین گرگ ]
تو را بس منتظر ماندم  *اوتاندی لحظه لر مندن

بدان من دوستت دارم * اینان بو یاشلی گوز لردن

سفر از تو گذر از تو * فقط یول گوزلمک مندن

بدان با یک نگاه تو * او چاردی غصه لر مندن

:۱۰۴۹:



[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 21:58 ] [ آخرین گرگ ]

                                 اهر شهر من

یا رب ییری وارگلسم اگر جانه اهرده

                                                     چونکی یانیرام آتش هجرانه اهرده

دردی دلیمیبس کیمه ایلیم اظهار

                                                    یوخدور یتشن دردیمه ویرانه اهرده

بعضا قانیمی می ییرینه نوش ایدرم من

                                                 اوز قلبیم اولوبدور منه میخانه اهرده

آهو کیمی هرگوشه ده بیر نازلی گوزل وار

                                                       بنزیر هرسی بیرمه تابانه اهرده

ایسترسن اگر گوزیاشیمیز دونمیه قانه

                                              آی قاشی کمان چیخما خیابانه اهرده



[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 16:43 ] [ آخرین گرگ ]

هرگز زود قضاوت نکن!

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در

 صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

 دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد

 زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات

 پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت

می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

 باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌

 آب روی من چکید.

 

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک

 مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در

زندگی می‌تواند ببیند.



[ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 15:51 ] [ آخرین گرگ ]
شهر اهر شهر غم است

                     زندگی باتو در آن آرزوی من است

هرکس که جدا کند تورااز من

                     شب طب کندو سحر بمیرد



[ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ] [ 14:22 ] [ آخرین گرگ ]

Emo_Love__by_LovelyApocalypse.jpg

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ،
حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ،
شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ،
حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ،
حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ،
تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، این طور نیست ؟


[ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 19:16 ] [ آخرین گرگ ]
قصه ی زندگـــــــــــــی

قصه منو غم تو 
قصه گل و تگرگه
ترس بي تو زنده بودن
ترس لحظه هاي مرگه
اي براي با تو بودن
بايد از بودن گذشتن
سر به بيداري گرفته
ذهن خواب آلوده من

هميشه ميون قاب خالي درهاي بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رويايي نشسته
کاش ميشد چشام ببينن
طرح اندام تو داره
زنده ميشه جون ميگيره
پا توي اتاق ميزاره

کاش ميشد صداي پاهات
بپيچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتاب گردونامون
کاش ميشد دوباره باغچه
پر گلهاي تو باشه
غنچه سفيد مريم
با نوازش تو واشه

کاش ميشد اما نميشه
نميشه بياي دوباره
نميشه دستات تو گلدون
گلاي مريم بزاره
کاش ميشد اما نميشه
اين مرام روزگاره
رفتنت هميشگي بود
ديگه برگشتن نداره



[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 23:48 ] [ آخرین گرگ ]

اون حلقه كه تو دستتته ؛طناب اعدام منه

ستاره غرق به خون ؛تو سفره شام منه

تو اونجا غرق زندگي؛من اينجا غرق مردنم

مثل يه ديونه دارم اشك ميريزم ؛جون ميكنم

 

 

ازخونه بيرون ميزنم؛طاقت موندن ندارم

بايد بيام ببينمت ؛يه هديه اي برات دارم

چقدر شلوغه كوچتون؛ببين چه شورو حاليه

اما تو سفره عقدتون جاي يه چيزي خاليه

مگه ميشه تو اين لباس نبينمت ؛روياي من

فقط بزار نگات كنم؛چيزي نگو ؛ حرفي نزن

 

 

بي دعوت اومدم ؛ببخش

مهمون ناخونده منم

خواستم كنار تو باشم؛لحظه ي پرپر زدنم

چيزي برام نمونده كه وصلم كنه به اين زمين

غيره يه رگ كه بعد تو پاره ميشه ؛فقط همين

 

 

چشماتو روي من نبند؛نترس دارم تموم ميشم

رو سفره ي عقدت ميخوام گلهاي قرمز بپاشم

اين دم آخر بزار تا نگات كنم يه عالمه

عزيزكم ببخش اگه چشم روشنيم برات كمه



[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 22:41 ] [ آخرین گرگ ]

عشق واقعی چیست؟

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

پسر گفت: دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

دختر گفت: تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟

پسر گفت:من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

دختر گفت:ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

پسر گفت:باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،صدات گرم و خواستنیه،همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد، متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت ، پسر نامه ای را كنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

پسر ادامه داد:

عشق دلیل میخواد؟نه!معلومه كه نه!! 

پس من هنوز هم عاشقتم



[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 19:34 ] [ آخرین گرگ ]
                   سخت ترین حرف ها

چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی

چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی

.: Weblog Themes By Pichak :.

Blog Previous
Blog Categories
Blog Custom


بک لینک فا